سال نو مبارک
سال نو مبارک عسلم
مامانی امیدوارم سال خوب و شادی پیش روت باشه و تنت همیشه سالم و لبت خندون باشه

این دومین نوروزی که بغلمونی
اما امسال سال رو خوب شروع نکردیم....
یه هفته قبل عید که مریض شدی حسابی سرفه های دردناک همش تقصیر الشن (پسرعمه) ، همیشه وقتی اون مریضه تو هم مریض میشی...
الشن مریض شده بود باباش از مهد آورده بود خونمون میگفت که مریض شده مواظب عسل باش نزدیکش نشه، چی میگفتم بهش آخه میبینی بچه ات مریضه برا چی میاری اینجا عسلم که هر وقت الشن رو ببینه دوست داره باهاش بازی کنه بعدش عمه جونت اومد کمک مامانش برا عید که جمع و جور کنند تا شب هم موندند چون پایین هیچ چی جمع و جور نبود همه بالا خونه ما بودند الشن هم که بود در نتیجه تو هم مریض شدی من و عمه ناهید یکم پایین رو جمع و جور کردیم آخه دو هفته مونده به عید شروع کردند به رنگ کردن خونه ،مادر جون اینا هم یه 10 روزی اومدند بالا خونه ما منم نتوستم خونه تکونی کنم موندم روزهای آخر.
راستی در این میان داشتم پرده اتو میکردم که یه کار بدی کردم که هیچ وقت یادم نمیره اتو رو گذاشته بودم زمین که برا بابا بزرگ لیوان ببرم که چایی بریزم جیغت بلند شد فهمیدم که دستت رو به اتو زدی دستت رو با آب سرد شستم ولی ولی یه ریز گریه میکردی دلم کباب شد به خاطر این کارم خودم رو هیچ وقت نمی بخشم.فرداشم تاول زد دستت رو هر جایی میذاشتی میگفتی اوف اوف.
یکشنبه آخر هفته بردیمت دکتر برا سرماخوردگیت از آنجایی که نمیتونی شربت بخوری سه تا آمپیسیلین نوشت گفت اگه خوب نشدی پنجشنبه ببریمت دوباره، که همین طور هم شد رفتیم بیمارستان کودکان از سینه ات عکس گرفتند دکترت گفت برونشیت کردی اسپری سالبوتامول داد که هر چهار ساعت باید مصرف میکردی که فقط موقع خواب میتونستیم برات بزنیم غذا هم که نمیخوردی تب داشتی با سرفه های شدید الهی که فدات بشم چقدر اذیت شدی برا تبت شیاف استفاده میکردم هم از اون میترسیدی هم از آمپول آخه هفته اول اسفند مریض شده بودی اون موقع هم برات آمپول نوشته بود یادت مونده بود هر وقت میرفتیم تزریقاتی از دفعه بعدش خوب میشناختی و گریه میکردی تو خونه هم انگشتتو میزدی به پاهات میگفتی جیزا منظورت آمپول بود.
چهارشنبه سوری هم الشن اینا اومدند و آتیش روشن کردیم با بابا از رو آتیش پریدی منم برات آرزوی سلامتی کردم دخترگلم.شام رو خونه مادر جون خوردیم منم کیک و ژله درست کرده بودم که تو هم ژله زیاد خوردی. بعدش رفتیم خونه مامان جون اینا خیلی بهت خوش گذشت خوشگل مامان.
چهارشنبه شب هم عمه سحر و نسرین اینا از تهران اومدن منم اون شب با خاله سیما رفته بودیم خرید برگشتنی دیدیم که اومدند. جمعه صبح هم مامان جون اینا رفتند به سمت روستا. باباجون به منم گفت بیاین بریم منم به خاطر تو که اصلا حالت خوب نبود موندیم خونه و ازش تشکر کردیم و مسافرت امسالمونو گذاشتیم برا موقعی که حالت خوب شد بریم.
جمعه 29 به بابابزرگ خبر دادند که پسر خواهرش یعنی پسر عمه بابات تصادف کرده تریلی داره که چپه شده و پاهاش و لگنش شکسته و قرار شد فرداش یعنی روز اول عید بابا و بابابزرگت برن به سمت تاکستان برا ملاقات.
ساعت تحویل سال مادر جون اینا پایین خواب بودند بابا هم آخرها خوابش برده بود تو هم که خوابیدی ولی چند دقیقه موند به تحویل بابا رو بیدار کردم دعا کردم چند تا عکس گرفتیم چند تا هم از تو گرفتم همونجوری تو خواب ، بعدش یکم برنامه تلویزیون نگاه کردیم و خوابیدیم.
روز اول که بابات اینا صبح زود راه افتاده بودند، یه چند تا مهمون داشتیم و خاله ام اینا از تهران اومده بودند شبو هم موندندقرار بود برا امیر رضا(پسر عمه سحر) تولد بگیریم که موند برا فردا. بابا اینا هم شب موقع شام از راه رسیدند که متوجه شدم سرما خورده.
تو هم روز دوم حالت با اینکه سرفه های شدید داشتی بدتر شد مجبور شدیم بازم بردیمت دکتر ولی چیز خاصی نگفت یه آمپول نوشت که حالت تا شب خوب بود ،چند تا وسایل تولد داشتیم کلاه بادکنک و برف شادی آوردیم دادیم به بچه ها عمه نسرین هم مثل هر سال کیک پخت و منم ژله درست کرده بودم تولد مختصری گرفتیم و کادو هامونو دادیم و کیک و تنقلات خوردیم و عکس گرفتیم.
روز سوم صبح بازم بیحال بودی همش میخواستی بخوابی هیچی هم نمیخوردی تب داشتی نمیذاشتی پاشویت بکنیم گریه میکردی یه اوضاعی بود باباتم که سرما خرده بود منم که از روز چهارشنبه آخر سال سرما خورده بودم و هنوز خوب نشده بودم یعنی هر سه تایی باهم ... ولی تو خیلی بدتر بودی الهی که فدات بشم در عرض دو هفته یعنی یک هفته قبل عید تا یک هفته بعدش 13 تا آمپول بهت زدند 6 تا دکتر بردیم که شاید تو وضعیتت فرقی کرد ولی مریضی همچنان سیر خودشو طی میکرد، و تو همچنان حالت بد بود .
عمه نسرین و سحر اینا صبح روز 4 یعنی سه شنبه به سمت خمارلو راهی شدند خونه عمه فرح .
جمعه 7فروردین زمانی که دایی و باباجون برگشتند و اومدند به دیدنت که یکم بهتر بودی ولی هنوز تب داشتی فرداش بهتر شدی ولی زیاد سر حال نبودی یکشنبه خواستیم بریم پیش بابا جون و دایی رضا که عمه نسرین اینا برگشتند آوین(دختر عمه نسرین) هم سرما خورده بود مجبور شدم خونه باباجون اینا بمونیم چون میترسیدم دوباره مریض بشی، بابا جون و دایی رضا سه شنبه صبح راهی روستا شدند شب سه شنبه مراسم بله برون دختر عمه ام بود ما هم موندیم خیلی دلم میخواست بریم ولی خاله میگفت برف اومده و همه جا مه آلود و سرد منم ترسیدم که دوباره سرما بخوری.
صبح روز 12 عمه نسرین اینا رفتند و ما هم شب راهی خونمون شدیم که اگه فردا هوا خوب بود بریم 13 بدر اگه خوب نبود تو حیاط 13 کنیم.
صبح روز 13 هوا خوب بود و آفتابی ما هم وسایل آماده کردیم و رفتیم جای همیشگی طرفای امند یه سد داره، هوا یکم بادی بود ولی خدا رو شکر بعد از یه مریضی طولانی خیلی بهت خوش گذشت.
صبح روز 14 هم عمه سحر اینا برگشتند و عصر راهی تهران شدند. ما هم شب رو رفتیم خونه مامان جون اینا که برگشته بودند هم دلشون برات تنگ شده بود تو هم لاغرتر شده بودی و این منو اذیت میکرد چون خیلی سعی میکردیم وزنت بره بالا که این مریضی نذاشت بدترشم کرد امیدوارم که بتونیم جبران کنیم.
خدا رو شکر میکنم که حالت خوب شد و بدتر نشد ان شالله همیشه سلامت باشی گلم![]()
.
راستی 17 ماهه شدی گلم با همه این مشکلات شرمنده که نتونستم زودتر تبریک بگم
.
همه عکسارو بعدا میذارم.


سال نو مبارک 
